"با هر گناهی که انسان انجام میدهد عقلی از او جدا می شود که دیگر برنمی گردد ............ وقتی بنده گناه میکند به سبب انجام آن گناه, علمی راکه یاد گرفته بود , فراموش می کند.......... حسن خزّاز ، از امام رضا ( علیه السّلام ) شنیدم كه فرمودند : بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند، ضررشان براى شیعیان ما از دجّال بیشتر است. حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم ) به چه علّت؟ فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنین شود، حقّ و باطل به هم در آمیزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود. ( صفات الشیعه ص 8 ) ...........همیشه می توان تولدی دوباره داشت"

عبد الله بزاز پیر مردى بود و از ایشان نقل شده است كه بین من و حمید بن قحطبه طوسى معامله‏اى در جریان بود، یك روز از نیشابور به طوس سفر كردم، چون حمیدبن قحطبه از ورود من باخبر گردید همان وقت مرا به حضور خود طلبید، ظهر ماه رمضان بود وارد بر ایشان شدم، دیدم در خانه نشسته بر او اسلام كردم، آب آوردند دستهایم را شستم، سفره را پهن كردند غذاى مخصوص آوردند من فراموش كردم كه ماه رمضان است و روزه‏ ام دست به طرف غذا دراز نمودم وقتى كه متذكر شدم از خوردن طعام امساك كردم.

حمید به من گفت: چرا غذا نمى‏خورى؟ گفتم:
 اى امیر ماه روزه است من سالم هستم و روزه گرفته‏ ام شاید امیر عذرى دارند كه موجب افطار روزه مى‏باشد، آن ملعون گفت: هیچ علتى ندارد و تنم سالم است و عذرى ندارم، پس از این جمله اشك از چشمانش سرازیر گردید و بعد از خوردن طعام سوال كردم كه چه شده؟ گفت: علت این است موقعى كه هارون در طوس بود به دنبال من فرستاد و احضارم كرد موقعى كه بر او داخل شدم دیدم جلوش شمعى روشن است، شمشیر برهنه در پیش خود گذاشته و خادمى پیش او ایستاده است، چون مرا دید سرش را بلند كرد و گفت اطاعت تو از پیشواى مسلمین تا چه حدى و چه اندازه است؟ گفتم با مال و جان حاضرم از تو فرمانبردارى نمایم، هارون سرش را پایین انداخت، اجازه مرخصى داد، هنوز در منزل مشغول استراحت نشده بودم دوباره فرستاد به سراغم، گفت: امیر تو را مى‏خواهد، این دفعه خوف و ترس بر من غلبه كرد و كلمه استرجاع را به زبان جارى ساختم: انا لله و انا الیه راجعون و با خود گفتم: مرتبه اول مرا براى قتل طلبیده بود چون مرا دید حیا كرد و خجالت كشید.

این دفعه یقینا دستور اعدام مرا خواهد داد، وقتى كه در حضورش رسیدم او را باز در همان حالت اول مشاهده كردم و چون به من متوجه شد، سرش را بلند كرد و باز گفت: اطاعت تو از خلیفه رسول الله و نماینده پیغمبر خدا تا چه مقدار است؟ گفتم: با جان و مال و عیال و زن و بچه در این حال تبسمى كرد و سرش را به زیر انداخت و به من اجازه مرخصى داد وقتى كه وارد منزل دشم، توقف نكرده باز قاصدى آمد و گفت: امیر تو را به حضور خوانده و او مرا پیش هارون برد، پس از ورود كلام سابق خود را تكرار كرد، این دفعه گفتم: حاضرم با جان و مال و عیال و دین و غیره اطاعت فرمان تو مى‏برم.

هارون چون این حرف را از من شنید، خندید و به من گفت: این شمشیر را بردار و این خادم هرچه به تو دستور داد اطاعت كنید.

پس خادم شمشیر را برداشت و به دست من داد و مرا به خانه‏ اى وارد كرد در آن خانه بسته بود آن را باز كرد، آنگاه دیدم در وسط حیاط چاهى است و سه حجره در اطراف آن وجود دارد و درهاى آنها نیز قفل است، خادم درب یك حجره را گشود، دیدم كه بیست نفر كه گیسوان بلند دارند و آن زلف بلند علامت و نشانه سیادت آن زمان بود و عده سالخورده و سفید موى و جمعى در سن میانسال و جمعى جوان و نورسیده بودند و همگى از فرزندان فاطمه زهرا و على علیهما السلام بودند، خادم روى كرد، به من گفت: امیرالمومنین هارون تو را مامور كرده این‏ها را به قتل برسانى.

خادم آنها را یكى پس از دیگرى بیرون مى‏آورد و من گردن آنها را مى‏زدم، تا اینكه نفر آخرى را پیش كشید، او را نیز كشتم و خادم نعش‏هاى آنها را به همان چاه انداخت.

سپس در حجره دومى را باز كرد. در آنجا نیز بیست نفر از فرزندان بچه‏هاى على (علیه السلام) و زهرا علیها السلام كه با زنجیر بسته بودند خادم یكى پس از دیگرى را جلو مى‏آورد و من گردن مى‏زدم و به آن چاه مى‏انداختم تا نفر آخرى هم به قتل رسانیدم بعد در حجره سوم را گشود باز مثل اولى و دومى دیدم بیست نفر سید از فرزندان فاطمه علیها السلام و على (علیه السلام) زندانى هستند.

خادم گفت: پیشواى مسلمین به تو دستور داده اینها را هم گردن بزنى همه آنها را كشتم و جسدشان را توى چاه انداخت، نوزده نفر آنها را گردن زدم، فقط یك پیر مرد مانده بود، مانند دیگران گیسوانى داشت، خادم او را پیش كشید او رو به من كرد و گفت: اى بدبخت چه عذر و بهانه حجت دارى در روز قیامت در حالى كه شصت نفر از فرزندان رسول الله صلى‏الله علیه و آله كشته‏اى؟

حمید مى‏گوید: سخنان آن سید پیر مرد بر من اثر كرد و لرزه بر اندامم افتاد، چون خادم این حالت را در من دید با حالت غضب به من نگاه كرد و كلمات درشت بر زبان خود جارى كرد لاجرم او را هم گردن زدم و به آن چاه انداختم، با این همه كار نادرست نماز و روزه چه اثرى بر من دارد در حالتى كه شصت نفر از اولاد حضرت فاطمه علیها السلام و امیر المومنین (علیه السلام) را به قتل رسانیدم بدون تردید در عذاب دردناك الهى هستم و در آتش دوزخ ماندگارم‏(1).

داستان حمید بن قحطبه كه شیخ صدوق در كتاب پرقیمت « عیون أخبار الرّضا » نقل كرده كه شصت نفر از اولاد زهرا علیهاالسلام را در یك شب كشته بود و روز ماه رمضان غذا مى‏خورد و مى‏گفت : از رحمت حق ناامیدم و حضرت رضا علیه‏ السلام فرمود :ناامیدى او از گناه آن شب وى سنگین‏تر است ، براى نشان دادن بار سنگین ناامیدى كافى است
1- بحار الانوار ج 48 ص 176





داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 9 تیر 1394 | توسط : علی صفابخش | نظرات()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات